خدایا!

              زین شگفتی‌ها

        دلـَم خون شد، دلـَم خون شد:

       سیاووشی در آتش

                              رفت و

                                      زان‌سو

                                              خوک بیرون شد.

 

سروده ای از دکتر محمّدرضا شفیعی کدکنی (م.سرشک) است که معجزه نام دارد.

شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط عیسا نظرات ()

   انسان‌ها برزخی‌اند و برزخی‌ها همه‌جا زندانی؛ حال چه زمینی بخوانی‌اش چه بهشتی، نام ِ زندان‌اش و زندانی که از آن سر‌بر‌آورده یا می‌آورد را دیگر کرده‌ای.

   در این میانه هستند آنانی‌که یا زیاده یک‌سرودو‌گوش‌اند و یا اصلاً یک‌سردو‌گوش‌ (انسان) نیستند و فقط برزخی‌اند.

   آنان‌که فقط برزخی‌اند عاشق‌مسلک و پریشان‌حال‌اند، عاشق می‌شوند بی هیچ نامی؛ و چه حال ِ جادویی و دهشت‌ناکی است و چه درد ِ دیوانه‌کننده‌ای دارد که نه افیون و افسون و نه نوش‌دارو آرام‌اش نمی‌کند.

اگر برای عشق ِ برزخی نامی نیز پیدا شود تنها فرزند ِ خیال و جهل است...

 

پس‌نوشت:

بی‌هیچ اسمی میشه عاشق شد
بی‌هیچ ردِّ آشنا رو خاک

من سال‌ها عاشق شدم بی‌تو
یه حسِّ بی تفسیرِ وحشتناک

 پاره‌ای از ترانه ی ِ راز ِ یک خونه از عبدالجّبار کاکایی و به خوانندگی ِ رضا یزدانی است.

 

جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط عیسا نظرات ()

نشود فاشِ کسی، آن چه میان من و توست
تا اشاراتِ نظر، نامه-رسانِ من و توست
 

گوش کن با لبِ خاموش سخن می گویم
پاسخ ام گو به نگاهی که زبان من و توست
 

روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
 

گرچه در خلوت رازِ دلِ ما، کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشقِ نهان من و توست
 

گو بهارِ دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
 

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
 

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است، نشان من و توست
 

سایه ز آتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر
وَه از این آتش روشن که به جان من و توست
 

سرایش گر : هـ . ا . سایه (استاد هوشنگ ابتهاج)
 

پیشنهاد و عیدانه ی با تأخیر : این سروده ی بی مانند سایه را با صدای خانم سارا نایینی نیز بشنوید.

چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط عیسا نظرات ()
تگ ها: شعر

     سکـّاندار ِ پیر گفت:«بنگرید! زرتشت است که به دوزخ می رود!»
 

     همان زمان که این دریانوردان پای به جزیره ی ِ آتش-فشان نهاده بودند، بر زبان ها افتاده بود که زرتشت ناپدید شده است. و چون از دوستان اش پرسیده بودند، آنان گفته بودند که او شبانه به کشتی نشسته بی-آن-که بگوید به کجا رهسپار است.
 

     بدین-سان هنگامه ای برپاشد و پس از سه روز داستان ِ دریانوردان نیز بر این هنگامه افزوده شد. و آن-گاه مردم همه گفتند که شیطان زرتشت را برده است. شاگردان اش، البته، براین گفته خندیدند تا بدان-جا که یکی از ایشان گفت:«بیش-تر باور دارم که زرتشت شیطان را برده باشد.» امـّا در ته ِ دل همه آکنده از نگرانی و اشتیاق بودند. ازین-رو، چون زرتشت در پنجمین روز در میانِ شان پدیدار شد، شادی ِ بزرگی به آنان دست داد.
 

     و این است داستان ِ گفت-و-گوی زرتشت با سَگاتَش* :
     او گفت، زمین پوستی دارد و این پوست بیمارهایی. از جمله، یکی ازین بیماری ها "انسان" نام دارد.

_____________________________

*: سگاتش=سگ-آتش، آتشدان ، منقل بخاری ، استعاره ای است از دهانه آتش-فشان.

فریدریش ویلهِلم نیچه ، چنین گفت زرتشت ( بخش ِ دوم ، درباره ی ِ رویدادهای ِ بزرگ ، صفحه ی ِ 145 ) ، ترجمه ی ِ داریوش آشوری، مؤسسه ی انتشارات آگه.

پس نوشت:

از امیرشرقی ، دوست خوبم، سپاس-گزارم که مرا با "نیچه" آشنا کرد و "چنین گفت زرتشت" را به من هدیه داد.

شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط عیسا نظرات ()

روز اش مهم نیست چه روزی باشد، مهم این است که کی تو نو می شوی؟

پس نوشت:

ذهن ِ مشوش مرا
تلخ-ترین منظره را
کام ِمرا
نام ِ مرا
با همه تن، به تن مکن!

چرخش ِ این فتانه را
جوشش ِ این نشانه را
پویش ِ این فسانه را
با همه تن، به تن مکن!
... 

چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط عیسا نظرات ()

آی دروغ ـ گویان! هموطــنان عـزیـزم!

آهای عیسا!

وقتی که بامداد را ، بجای بسم اللـه الرّحمن الرّحیم ، با بسم اللـه ذوالانتقام شدیدالعقاب می آغازی.

وقتی که اسیر شهوتی.

وقتی که هزاران می بافی و می گویی: «تا ته ِ "زندگی"ات سر ِ "سخن"ات می مانی که راست گفته-ای.»، ولی تا پای "منفعت"ات به میان می آید می گویی: راست گفته ام ولی...

وقتی که هزاران می بافی و می گویی: «تا ته ِ "زندگی"ات سر ِ "سخن"ات می مانی که راست گفته ای.»، ولی تا پای "منفعت"ات به میان می آید سر به انکار می نهی.

وقتی که "انکار" می کنی راهی که تو گام به گام پیمودی و دیگری را هم با خود کشاندی.

وقتی که تنها "ادعا" داری.

وقتی که به "امید" باور نداری.

وقتی که نمی دانی میان دو "هیچ" هستی.

وقتی که "رؤیا"ها و "اعتقاد"های ات را فقط تماشاگری جای-آن-که همراه و شانه-به-شانه ات باشند.

وقتی که برایت توفیری ندارد با اهریمنان هم-کاسه ای یا نیکان.

وقتی که رفاقت هم برایت ابزاری ست برای ارضای عقده های ات.

وقتی که تنها می مانی، می گویی: آنان بداند و من خوب.

وقتی که...

انتظار نداشته باش، کسانی که سر راهت می آیند آدمیزادهای قوی و با نشاط باشند 

چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط عیسا نظرات ()

خدایا! آنقدر مردانگی بده تا بتوانم اعتراف کنم: نامَردم.

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط عیسا نظرات ()

دروغ ــ منفعت نفرت انگیزترین ترکیب تاریخ!

جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط عیسا نظرات ()
تگ ها: دیدگاه